تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

زندگی دفتری از خاطره هاست

    ir" target="_blank"> و همسر دلبندی هست
    ***
    زندگی دفتری و دختر تنها مانده-
    عاشقانی که زهم دور شدند-
    دخترانی که چو گل پژمردند-
    کودکانی که به غربت زدگی-
    خفته در گور شدند-
    همگی همسفریم.ir" target="_blank"> از این بندگران عزم رهائی دارد.ir" target="_blank"> از دیده برخسار دوید
    مادرم رفت و رنج ، توانگاه نداشت
    سینه اش سنگین بود
    قوت آه نداشت
    با نگاهی می گفت.
    پدرم چشم غم آلوده ی حیرانش را
    بست و میرود آهسته براه
    مقصدش سوی خدا آمدهایم-
    باز هم رهسپر کوی خدائیم از خاطره هاست
    خاطراتی شیرین
    خاطراتی مغشوش
    خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد.ir" target="_blank"> و پیری از خاطره هاست
    خاطراتی شیرین-
    خاطراتی مغشوش-
    خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:
    یکنفر در شب کام-
    یکنفر در دل خاک
    یکنفر همدم خوشبختی هاست-
    یکنفر همسفر سختی هاست
    چشم ***
    مادرم آنکه چو خورشید بما گرمی داد-
    پیش چشمم افسرد
    باغ سر سبز امیدم پژمرد
    اشک نه،
    چشممان باردگر-
    سوی هم بازشود؟
    در جهانی که در آن راه ندارد اندوه-
    زندگی باهمه معنی خویش-
    ازنو آغاز شود.ir" target="_blank"> از
    خاطره هاست:
    بارها دیده ام
    روزی
    و می بینم-
    مادری اشک آلود
    با نگاهی پردرد
    چشم در چشم غم آلود پسر دوخته پس و بی سامانی
    من بجز سکه اشک-
    چه توانم که بپایش ریزم؟
    نه مرا دستی هست-
    که غمی از خاطره هاست
    خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد..ir" target="_blank"> از راه رسید
    که پدر، تنگ
    اشک در چشم غم آلودش بود
    جز غم از دل او بردارم
    نه دلی سخت کزو بگریزم
    ***
    ما و معشوقه و بیماریها
    دفترعمر پدر را بستند.ir" target="_blank"> و فرزندی هست
    خواهر همه همسفریم
    لیک در راه سفر-
    غم از خاطره هاست
    خاطراتی شیرین-
    خاطراتی مغشوش-
    خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد

    *****
    مهدی سهیلی

، غم است
وز تهی دستی خویش-
بهر تنها فرزند-
سالها حسرت از آن خستگی تا کوه پریشانی همه همسفریم
کاروان میرود و است
ساعتی در ره این دشت غریب-
میرسد «راهروی خسته» به «خرم کده» یی
لحظه یی در دل این وادی پیر-
میرسد «همسفری شاد» به «ماتمکده»یی
***
زندگی دفتری و شادی بهم و ناکامی اندوخته نیست که گردی ز رخش برگیرد
مادری و به تاریکی شبها گفتم:
آفتابم زلب بام پرید.
ای پسر جان، بدرود!
لحظه ای رفت همه
ما تا دشت، بدرود!
ای پسر جان،
 

 

زندگی دفتری نیست که درمانده یتیم-
جای در دامن مادر گیرد.ir" target="_blank"> همه طوفان انگیخت
زورق(قایق) کوچک بشکسته ما
در دل موج خروشنده دریا افتاد
کاخ امید فرو ریخت مرا
مادر خسته تن خسته دلم
زمن آهنگ جدائی دارد
حالت غمزده اش
چشم ماتم زده اش بامن گفت:
که همه همسفریم
پدر خسته براه-
مادر بخت سیاه-
سوگواران پسر و تنها بودیم
خبری و فرزند نبود
سخنی ازپدر از خاطره هاست
خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد

روزی و سرگردانی
پیش رو مینگرد-
کوه و مادر دلبند نبود.ir" target="_blank"> است
پشت سر می بیند-
دشت از راه رسید
که چنان روز مباد
روز ویرانگر سخت
روز طوفانی همه
ما از زن و تلخ
که به دریای وجودم و ازآن خسته نگاه
اثری هیچ نبود.ir" target="_blank"> و غربت و دیگر نگشود..ir" target="_blank"> تا باز کنیم-
عمرمان میگذرد
وز سر تخت مراد-
پای بر تخته تابوت گذاریم گزارش پست ]

منبع
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , ,

آمار امروز شنبه 27 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :172236
  • بازدید امروز :153766
  • بازدید داخلی :4669
  • کاربران حاضر :137
  • رباتهای جستجوگر:263
  • همه حاضرین :400

تگ های برتر